شیدای کافر به قلم الهه محمدی
پارت صد و شانزده :
بلند شدم تا از آن فضای بسته رها شوم. اما مگر رهایم میکرد !مقابلم مثل دیوار بالا رفت وسد شد . با گرفتن دست هایم گفت ؛
-تو که خاله گیتی رو خیلی دوست داری. سبا.پس چرا ناراحتی ؟
تکانی به دست هایش دادم و با لحنی عتاب آلود گفتم؛
-من همه رو به خاطر تو دوست دارم. تموم آدمای اطرافت سرشار از عاطفه و محبت هستند .تو بین همین آدما رشد کردی .اما نمی فهمم این همه سرسختیت برای چیه .
دستانÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
🤭
۳ هفته پیشمیم
2خدایا،این دیگه چه جونوریه آخه،خودش غرق شده تو خانواده،حالا هم می خواد بره پیش اون یکی خاله،عین بچه ها لجبازه ولی برعکس اونا خیلی سرسخت و هیچوقت نظرش عوض نمی شه ولی در عین حال خیلی ضعیف و آسیب پذیره از فک از دست دادن سبا 😮🙏🏻
۴ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
🫣🫣🫣
۳ هفته پیشزهرا
2اگه شهاب به این لجبازی ادامه بده خانواده خودشو از دست میده شاید اندازه سر سوزن بفهمه دوری از خانواده یعنی چی باز سبا و بازصبر سبا
۴ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
تا حدودی
۳ هفته پیشفاطمه
1شهاب انقدر سبا دوست داره که میترسه اگه بذاره خانوادشو ببینه از دست بده سبا واسه همیشه ترکش کنه بخاطر همین نمبتونه کوتاه بیاد اینجوری ارامشش بیشتر میشه اگه بذاده سبا بره پیش خانوادشو ببینه
۴ هفته پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
کمی درسته
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0یجوری ازش میپرسه چرا ناراحتی، که انگار باید بعد ۶ سال دوری از خانواده شو تصمیم شوهرش برای دوری بیشتر، بلند شه بندری برقصه که آخ جون داره میره پیش خاله شوهرش!!